تبليغاتX
بیت عشق
دراینجا چارزندان است

به هرزندان دو چندان نقب،درهرنقب چندین حجره،

درهرحجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان،یک تن،زنش را درتب تاریک بهتانی

به ضرب دشنه ای کشته است.

از این مردان یکی،در ظهر تابستان سوزان،نان فرزندان

خودرا،برسربرزن،به خون نان فروشی سخت دندان   

 گرد آغشته است.

از اینان چند کس،در خلوت یک روز باران ریز،بر راه رباخواری نشسته اند.

کسانی در سکوت کوچه به روی بام جسته اند.

کسانی نیم شب در گورهای تازه ،دندان طلای مردگان را

می شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شب تاریک طوفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نیمه های شب از بامی بر سر بامی نجسته ام.

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب ودر هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که دررویاشان

هرشب زنی در وحشت مرگ از جگر بر میکشد فریاد.

من ام درزنان چیزی نمی یابم-گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان،خاموش

من اما دردل کهسار رویاهای خود،جز انعکاس سرد آهنگ صبور

این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند

ومی خشکند و می ریزند،با چیزی ندارم گوش.

مرا گرخود نبود این بند،شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

جرم این است!

جرم این است!

احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:15  توسط hamed  | 

اشکهامان همه خشکیده به چشم

لبها همه خاموش

دیدگان در پی بینا شدن ولی افسوس .....

که جایی نوری نیست

سخن چه بیهوده وقتی شنوا گوشی نیست

درد دل کجا گویم؟

که حرف مردمان همه درد

به که گویم؟

که روزگارشان همه زهر

اینجا نان گندم را به شاهان می دهند

آیینه را به دست کوران می دهند

نان و حسرت اینجا بهترین طعم را می دهد

خون دل خوردن را به خوبان می دهند

آب زلال جویبارها را گل آلود و

آب سدها را جیره بندی می کنند

افسار مردم به دست کودکان گستاخ بازیگوش

که گه می کشند به سوی دین و گه به پیکارش

مردمان گه در این پندار .....

که وقت عصیان است

آه که به دست کودکان افسار.....

خسرو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:56  توسط hamed 

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین...

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین...

و در این بنبست کج و پیچ سرما

 آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان می دارم

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین...

آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند، بر گذر گاهها مستقر، با کنده و ساطوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست، سور عذای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد ...

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد ... 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:30  توسط hamed  | 

با امیدی گرم شادی بخش، بانگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی

بی گمان روزی زراهی دور میرسد شهزاده ای مغرور

میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر،ضربه سم ستور باد بیمایش

میدرخشد شعله خورشید برفراز تاج زیبایش

تارو پودجامه اش از زر ،سینه اش پنهان به زیررشته های دروگهر      

میکشاند هرزمان همراه خود سویی،باد پرهای کلاهش را

یایابرآن پیشانی روشن،حلقه موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

آه...او با این غروروشوکت ونیرو درجهان یکتاست  

بیگمان شهزاده ای والاست

دختران سرمیکشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین ازشرم این دیدار،سینه ها لرزان و پر غوغا

درتپش از شوق یک پندار

                                   ((شاید او خواهان من باشد))

لیک گویی دیده شهزاده والا،دیده مشتاق آنان را نمی بیند

اواز این گلزار عطر آگین برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش میرود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهرضربه سم ستور باد پیمایش

میرود سوی خانه دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

                                               ((کیست پس این دختر خوشبخت))

ناگهان در خانه می پیچد صدای در،سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست...آری...اوست

آه...ای شهزاده محبوب رویایی،نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود،بر نگاهم راه می بندد

ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت پاره ای در جام مینایی

آه...بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله صحرایی

ره بسی دور است،لیک در پاین این ره قصر پر نور است

مینهم پا بر رکاب مرکبش خاموش،می خزم در سایه آن سینه وآغوش

می شوم مدهوش میشوم مدهوش

باز هم آرام و بی تشویش،می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

میدرخشد شعله خورشید،بر فراز تاج زیبایش

می کشم همراه او از این شهر غمگین رخت

مردمان با دیده حیران زیر لب می گویند

((دختر خوشبخت))  

                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:38  توسط hamed  | 

 
JavaScript Codes