|
وارهانم اگرچه در بند گردم.....می گویم اگرچه خاموش
|
چند روز فکر می کردم
دوست داشتم بشینمو هر چی که دلم میخواد بنویسم
نه غلط املاییامو درست کنم نه بازبینی باز خونی نه هیچی که بخواد یه ذره منو از مسیر ذهنیم منحرف کنه
برعکس همیشه میخوام هرچی تو دلمه بگممثل همه آدما
مثل همه شما بچه امروزییا
گاهی وقتا با خودم فکر میکنم که چرا منم نمیتونم مثل بقیه عشقمو بیان کنم
بگم بگم اون چیزیو که هست نه اون چیزیو که باید باشه باید بگم
نمیدونم چرا اینقدر پابند این بایدو نبایدهام
طوری که اطرافیام موندن اصلا من احساس دارم یا نه
بعضیام بهم میگن آب زیر کاهی بعضیام یه کسیو بهمون میچسبونن
و پررو پررو میرن به خودشم میگن
گاهی وقتا به خودم میگم حامد خیلی بی وجودی حداقل یه بار عشقتو بیان
کن که بعدا حسرت اینو نخوری که ای کاش ..شاید الان...
ولی باز میگم (بگذار هرچه از فلک بر سر )
همیهن الانم که دارم تند تند برا اولین بار حرفای دلمو مینویسم
دلنگرانی اینو دارم که یه موقع سوء تفاهم پیش نیاد
یا کسی فکر بدی نکنه ولی بی خی
میگه: شاعر میگه ها :من میگویم آنچه را که دوست دارم
حالا هر کی هر فکری میکنه
یکی دیگم هست میگه هرکه برفش بیش بامش بیش و
هرکه ریشش بیش تیغش تیز و
نمیدونم آدمی از یک آخورندو این حرفا دیگه
بی خیال مثل اینکه باز دیشب دیر خوابیدم
باااااااااااااااااااااای تا نمیدونم
راستی اگه نبودم .. اگه کامنت نذاشتم.... اگه به روز نشدم...
خرده نگیرید درام میرم خدمت مقدس دس دس دس سربازی
البته با ۴ سال غیبت
می روم و گفتنی ها را به دست باد می سپرم
شاید به گوشش رساند که دوستش می دارم
روزی از گردن به آن آویزان
و شاید هم هیزم سوزندنمان ...
الیافی را به هم پیوند، که خود روزی طناب دارمان
بزر به دهان زمینی می سپاریم
که هیچ مگر تفاله ای را به سویمان پرت کردن
به حقارت
چشم به آسمانی دوخته ایم به امید باران
که هیچ جز از دود و سیاهی در آن پیدا نیست
و اگر گه گاه به رحم قلب سنگی او
چرک دانه های سمی را چو نجاست کودکی برهنه
بی هیچ شرم بر صورتمان کوبیدن
همچو فوکهای سرگردان در گریز خرس گرسنه در ساحل
پناه به دریا،
بی خبر از دل نا آرام کوسه ها
همچو مرغکان دریایی سینه هامان
پر تپش از شوق
از صید مرده ماهی ای که رود از بی آبی و خشکی
خود به داممان انداخته
بی خبر از حیله روبه
داس ها که روزگاری کمر خم کرده به درو گندم
دیگر اکنون قد بر افراشته تا دشنه ای گردند به درو
آدمی و آدمیت
بر الک هامان فقط گل که اندک آبی به دست آید
بهر نمناک کردن خشکی
لب های ترک خورده مان
بازی کودکان فقط جنگ و سنگ اندازی
بهر یادگیری جنگ و جدال برای دفاع در روزگار خفت بار جوانی
ودر سینه نفرت اندوزیم دیگر فقط
که نباشد آن روز که بماند اندک مهری
در سینه کس باقی
و باز فریب حیله فرصت طلبان را بخوریم
و هیچ در دیده نیاید
مگر سنگ و
مگر خاش و
بیابان و بیابان و بیابان ...
خسرو
ساخته آن کوه بلند از خورشید چراغی بی نور و بی اثر
از لذت خواب بی پایان مهتاب در آسایش خاطر از نبود خورشید
چندیست که شب دلنگران
صیاد تور بگسترده بر پهنه دشت تا که شاید بربد اندک نوری و
لیک بفروشد به بهای گزاف ،بی اندیشه جرم
و سیاهی چنگ میزنند پیاپی بر صفحه کاغذی صبح
همه جا ظلمت ودگر نوری نیست
واینها همه اندیشه و راه کار جغد صفتان تا که دیده همه کور کنند از بهر
شکاری آسان
خسرو
بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه ،
بگستردند بر صحرای عطشان قیر گون دامان.
سیاهی گفت :
((اینک من ، بهین فرزند دریاها ،
شمارا ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من،
ز خورشیدی که دایم میمکد خون و طراوت را.
نبینم..وای!..این شاخک چه بی جان است و پژمرده...))
سیاهس با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.
زبردستی که دایم میمکد خون طراوت را،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و میخندید.
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر،
نگه میکرد غار تیره با خمیازه ی جاوید.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
((دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد))
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:
((فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد))
خروش رعد و غوغا کرد ، با فریاد غول آسا.
غریو از تشنگان بر خاست:
((باران است...هی...باران!
پس از هرگز..خداراشکر..چندان بد نشد آخر...))
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.
به زیر ناودانها تشنگان،با چهره های مات،
فشرده بین کفها کاسه های بیقراری را.
((تحمل کن پدر باید تحمل کرد))
((میدانم،
تحمل میکنم این حسرت و چشم انتظاری را...))
ولی باران نیامد...
((پس چرا باران نمی آید؟))
((نمی دانم ، ولی این ابر بارانی است می دانم.))
((ببار ای ابر بارانی!ببار ای ابر بارانی!
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم.))
((شما را ای گروه تشنگان!سیراب خواهم کرد))
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد...
((پس چرا باران نمی آید؟))
سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
((آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟))
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
((فضا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد.))
اخوان ثالث